تبلیغات
خیابان عشق - چراغ قرمز
سلام دوستای خوبم.. ممنونم که سر زدین.. این داستان جدیدمه. البته هنوز ویرایش نشده ولی بخونینش. منتظر نظرها و نقدهای خوبتون هستم...


چراغ قرمز


چراغ قرمز

 

چراغ قرمز شد. مثل همیشه میان ماشین ها راه افتاد. دسته گل های رز قرمز روی دست های کوچکش سنگینی می کرد. با قدم های کوچک و کودکانه اش میان انبوه ماشین ها آرام راه می رفت. برخی با دیدن او شیشه های دودی ماشینشان را بالا می کشیدند تا متوجه او نشوند. اما دخترک به همه ی ماشین ها سر می زد ولی جوابی جز بی اعتنایی نمی شنید. دیگر نا امید شده بود. خواست برگردد ولی شیشه ی یکی از ماشین ها پایین رفت و زنی از داخل آن فریاد زد:

آهای دخترخانوم...یه لحظه بیا!

پریسا خوشحال شد و با سرعت از لابه لای ماشین ها عبور کرد و خودش را به ماشین لوکس زن رساند.

راننده یک دسته گل را انتخاب کرد  و 2 تراول چک روی دست گل های دخترک گذاشت و گفت:

بیا عزیزم باقی شم برای خودت! پریسا با شادمانی بدون اینکه به پول ها نگاهی بندازد از زن تشکر کرد .چراغ سبز شد و ماشین حرکت کرد. دخترک به سمت پیاده رو راه افتاد و در حالی که از خیابان می گذشت سعی می کرد دسته گل هایش را مرتب کند و پولی که زن روی آن ها گذاشته بود را بردارد. نزدیک پیاده رو بود که ناگهان موتور سواری با سرعت زیاد از کنارش رد شد. پریسا تعادلش به خورد و به زمین افتاد. زود بلند شد و خواست دسته گل هایی که بر روی زمین افتاده بود را بردارد.

-        بابا تو رو خدا برین یه جای دیگه گدایی کنین....! مگه....

صدای مرد راننده در هیاهوی بوق ها گم شد و پریسا نتوانست حرف های مرد را متوجه شود. هرطوری شده دسته گل ها را برداشت و خودش را به پیاده رو رساند.

روی جدول نشست. دسته گل هایش را مرتب کرد. دنبال دسته گلی می گشت که پول ها در آن بود. پول ها را پیدا کرد. چشمانش برق زد و از جیب کاپشن کهنه اش پول هایی را که دایی اش به او داده بود تا برای مادرش دارو بخرد را بیرون آورد و روی تراول ها گذاشت و آن ها را شمرد. لبخندی بر لب هایش ظاهر شد چون حالا می توانست داروی مادرش را بخرد. دستی بر گل های رزش کشید و آن ها را بوسید و مشغول حرف زدن با آن ها شد. چند دقیقه ای نگذشته بود که سایه ی یک ماشین روی گل هایش افتاد. ماشین درست جلوی پایش توقف کرد. پریسا بی حرکت سرجایش نشست و سرش را بلند کرد و از نوشته های روی در ماشین فهمید که آن ها مأمور شهرداری هستند. در همین هنگام دو نفر از ماشین پیاده شدند و نزدیک دخترک آمدند. یکی از آنها پرسید:

-        دختر جون بابا مامانت کجان؟ این گلا مال توئه؟

پریسا در حالی که پاهایش از ترس سست شده بود بلند شد و با صدایی لرزان جواب داد:

-        بله آقا..!! مال خودمن...!!

-        ولی تو نمی تونی گلاتو اینجا بفروشی دختر! مردم آسایش می خوان! باید گلاتو با خودمون ببریم خودتم زود برو خونه ت و دیگه ام این کارو نکن!

مرد دومی خم شد و سریع همه ی دسته گل های دخترک را جمع کرد و در دست گرفت و آن ها را به سمت عقب ماشین برد. پریسا با چشمی گریان و با حالتی ملتمسانه به طرف مرد دومی دوید و گفت:

-        آقا تو رو خدا گلامو نبرین...خواهش می کنم!!!

ولی التماس های او کارساز نبود. مرد گل ها را داخل ماشینش گذاشت و به پریسا گفت:

-        زود برو خونه تون دخترجون کار داریم!

دخترک تنها و غمزده روی جدول خیابان نشست. خیلی ناراحت نبود زیرا به هدفش رسیده بود و به مقدار کافی پول به دست آورده بود. ولی یک لحظه جا خورد...!

پول ها روی دسته گل ها جا مانده بود.

اشک در چشمانش حلقه زد و نا امیدی وجودش را فرا گرفت. بلند شد و دوان دوان خودش را به علی، پسرک فال فروش چهار راه دوم رساند. جریان را برایش تعریف کرد.

-        علی تو رو خدا یه کاری کن وگرنه مامانم حالش بد میشه ها!! بعد من با چه رویی تو صورت داییم نگاه کنم؟

-        باشه پریسا الان میرم دنبالش. هرجوری شده پیداش می کنم نگران نباش گریه نکن! اداره شهرداری همین خیابون پایینیه! همین الان میرم اونجا!

علی بلند شد و به سمت بالای خیابان حرکت کرد. پریسا امیدوار شده بود و آرزو می کرد تا علی بتواند پول ها را پس بگیرد.

 

***

 

خواست وارد شود اما با صدای نگهبان ایستاد.

-        چیه پسر؟ چیکار داری اینجا؟

پسرک صدایش را صاف کرد و گفت :

-        ببخشید گلای منو تو خیابون ازم گرفتن که پولام لا به لاشون بوده! اومدم تا پولامو بهم بدین!

نگهبان گفت:

-        دنبالم بیا ببینم چی می خوای!

علی همراه مرد نگهبان وارد حیاط اداره شد. نگهبان به سمت ماشینی رفت و در عقب آن را باز کرد. نگهبان گفت:

-        گلات چی بودن؟ زودباش بگو وقت ندارم!!

-        چندتا دسته گل رز قرمز آقا!

مرد دسته گل ها را پیدا کرد و پیش از این که چیزی بگوید به آن ها نگاهی انداخت. پول ها را پیدا کرد ولی چیزی نگفت. علی یک قدم جلو تر آمد و کمی سرک کشید. نگهبان برگشت و گفت:

-        گلات اینجان! فقط من از کجا مطمئن بشم این پولا مال توئه؟ برو با بابات بیا تا ببینم چی میشه!

-        آقا تو رو خدا پولامو بهم بدین من برم بابام نمی تونه بیاد!!

-        من نمی دونم دیگه! نمی تونم همینطوری این همه پولو که معلوم نیست مال کیه دستت بدم! برو پسر جان!

علی نا امید شد. می دانست اگر پدر بداخلاقش را آگاه کند پول ها را برای خودش بر می دارد و خرج خرید مواد مخدر برای خودش می کند و چیزی به او نمی دهد. آرام آرام به سمت پارکی که پریسا در آن منتظر بود حرکت کرد. به این فکر می کرد که چگونه سرش را جلوی پریسا بالا نگه دارد ولی ناگهان فکری به ذهنش رسید.

آهسته آهسته بدون این که نگهبان او را ببیند به در اداره نزدیک شد. از شلوغی دم در استفاده کرده و لا به لای مردم وارد حیاط شد. آهسته به سمت ماشین رفت و سعی کرد قفل در عقبی را باز کند. دستانش از استرسی که داشت عرق کرده بود و سنجاق در دستش می لغزید. تمرکز کرد. داشت قفل را باز می کرد که ناگهان کسی از پشت او را کشید و او را دیوار چسباند!

نگهبان گفت: حالا دیگه مطمئن مطمئنم که تو دزدی!! وقتی بردمت کلانتری اونموقع می فهمی که مال حروم خوردن نداره!!

اشک در چشمان علی حلقه زد. زبانش قفل شد و دیگر نتوانست چیزی بگوید. مرد با خشونت تمام کتف علی را گرفت و به سمت کلانتری رفتند.

***

هوا کم کم تاریک می شد و پریسا همچنان منتظر علی بود. دیگر امید هایش داشت به یأس تبدیل می شد. دخترک کاپشن کهنه اش را به دور خودش پیچیده و روی جدول خیابان کز کرده بود. تصمیم گرفت به خانه برگردد. بلند شد و راه افتاد. فکرش مشغول و نگران مادرش بود. از طرفی نگران علی نیز بود. آرام قدم می زد و به دختربچه هایی که برای خرید سال نو بیرون آمده بودند نگاه می کرد و می اندیشید.

***

 چراغ قرمز شد و دخترک با بادکنک های رنگی میان ماشین ها راه افتاد. مثل همیشه هیچ کس به او اعتنایی نکرد. غمگین و نا امید برگشت و روی جدول خیابان نشست. نگاهش را به خیابان دوخته بود که ناگهان چهره ای آشنا نگاهش را نوازش داد. پسرکی با پیراهنی کهنه و مندرس به سویش آمد. پسرک سرش را پایین انداخته بود و چیزی نگفت. دخترک نیز سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد. اشک های دخترک آرام آرام از گونه اش سر می خورد و بر روی بلیز گلدوزی شده ی مشکی رنگی که پوشیده بود می ریخت.

مهدی جوشقانی، پاییز 92

 



تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1392 | 07:45 ب.ظ | نویسنده : مهدی جوشقانی | نظرات

  • دانلود
  • بک لینک
  • راه بلاگ
  • ستاره های نوجوان