تبلیغات
خیابان عشق - ساعت، 6 بعد از ظهر


http://upload.tehran98.com/upme/uploads/c21d10775d0696661.png

به نام خدا

 

ساعت، 6 بعد از ظهر

ساعت 6 بعد از ظهر. باصدای زنگ از خواب بیدار شد. دست و صورتش را آب زد. به سراغ کمدش رفت و بهترین لباس هایش را انتخاب کرد. یک کت کرمی با پیراهن اسپرت شکلاتی و شلوار کتان قهوه ای. خودش را در آینه برانداز کرد و آماده ی رفتن شد. کفش سفیدش تیپ اسپرت او را تکمیل می کرد.

در کوچه با سرعت راه می رفت و ادکلن گران قیمتش را به دست و گردنش میزد. به خیابان رسید. تاکسی دربست گرفت و با عجله سوار شد. بوی عطر گران قیمتش فضای تاکسی را پر کرده بود.

-        [دارم میام پیشت...جاده چه همواره...هوا چقدر بوی عطر تو رو داره....]

صدای رادیو تاکسی بلند بود و با حال و هوای مهرداد کاملا سازگار بود.

-        خیلی ممنون آقا...پیاده می شم!

تاکسی جلوی پارک ترمز کرد. مهرداد پیاده شد. خودش را به سر در پارک رساند. کمی داخل رفت. با نگاهش دنبال کسی می گشت. تا اینکه نگاهش به نیمکتی که یک دخترجوان تنها بر روی آن نشسته بود جلب شد. لبخندی زد و آرام به سمت نیمکت حرکت کرد.

نیلوفر تا مهرداد را دید لبخندی زد و از جایش بلند شد. مهرداد خم شد و دست نیلوفر را بوسید. در چشمهای همدیگر نگاهی کردند.بعد از چند لحظه روی نیمکت نشستند و باهم گرم گرفتند.

دو ساعتی گذشت و مهرداد و نیلوفر باهم گپ می زدند تا اینکه نیلوفر نظرش به مردی جلب شد که از داخل ون سبز رنگی خشمگینانه به آن دو نگاه می کرد. نیلوفر با نگرانی به پای مهرداد زد:

مهرداد...مهرداد...اونجا رو ببین! پاشو بریم خطرناکه.

مهرداد سراسیمه بلند شد و سعی کرد به رویش نیاورد باصدایی لرزان گفت:

-        بریم...بریم...بعدا می بینمت.

راهش را کج کرد. خواست برود اما مردی با لباس سبز رنگ سد راهش شد. مهرداد ایستاد.

-        وقت بخیر. کارت شناساییتونو لطف کنین!

مهرداد از ترس رنگش پرید و با لکنت جواب داد:

-        همرام نیست آقا!

-        پس هم شما و هم این خانوم باید همراه من بیاین!

مهرداد سراسیمه و با صدای لرزان گفت:

-        من...؟ چیزه.... نمی تونم...! کار دارم!

در همین حال مأمور را محکم به طرفی هل داد و دوید. ده قدمی دور نشده بود که صدای جیغ نیلوفر او را متوقف کرد. چشمانش گرد شد. سریع برگشت و داد زد :

-         نیلوفر! 

خوب نمی توانست ببیند. چشمانش اشک آلود بود. با دستش چشمانش را پاک کرد. نگاه کرد. سر مأمور به لبه نیمکت برخورد کرده بود و آبراهه ای از خون به راه افتاده بود. دو نفر سریع از ون پیاده شدند و به سوی مهرداد آمدند. مهرداد هرچه توان داشت در پاهایش گذاشت و دوید. از پشت سر صدای گریه ی نیلوفر و ایست مأموران می آمد ولی مهرداد به آن ها بی توجه بود. به راه خودش ادامه داد تا اینکه از پشت سرش صدای گلوله ای گوشش را خراشید.

چشمانش سیاهی رفت. درد شدیدی در ساق پای راستش احساس کرد. تعادلش به هم خورد و بر روی زمین افتاد. به پایش نگاهی انداخت و محل درد را جستجو کرد. پاچه شلوارش غرق در خون بود. آهی کشید. سایه ی دو نفر بر رویش افتاد. دنیا در مقابل چشمانش تیره و تار شد. صدای جیغ نیلوفر در گوشش پیچید. خودش را رها کرد. سایه هر لحظه غلیظ تر می شد و چشمانش بسته. صدای زنگی آرام در گوشش پیچید. چشمان سنگینش را باز کرد. ساعت، 6 بعد از ظهر.

 

مهدی جوشقانی




منتظر نظرای خوبتون هستم.....
Smiley

 



تاریخ : چهارشنبه 30 مرداد 1392 | 03:21 ب.ظ | نویسنده : مهدی جوشقانی | نقد و نظر

  • دانلود
  • بک لینک
  • راه بلاگ
  • ستاره های نوجوان