تبلیغات
خیابان عشق - اتوبوس
سلام دوستان عزیزSmiley...

 این داستان رو با سبکی متفاوت از داستان های قبلی من نوشتم. پیشنهاد می کنم حتما بخونید و اگر نقدی هم دارید، بگید. این داستان امسال رتبه ی اول استان رو بدست آورد. الانم داره تو قسمت کشوری داوری میشه. دعا کنین یه رتبه ی خوب توی کشور بیاره.



خیلی تند و سریع از جلوی وانتی که قصد لوله کردن من رو داشت خودم رو عقب کشیدم. صدای حواست کجاست از سمت وانت در گوشم پپیچید. این بار با احتیاط بیشتری رفتم و بالاخره به ایستگاه اتوبوس رسیدم. اما آن قدر آدم   آنجا وایستاده بود که از دور مثل یه صف دراز نمایان بود.

هوا هم آن قدر گرم بود که اگر تخم مرغی کف خیابان می شکست، درجا نیمرو می شد. تمام لباس هام از عرق به بدنم چسبیده بود. همه کلافه بودند. پس از مدتی اتوبوس از راه رسید. اما چه اتوبوسی! آن قدر مسافر سوارکرده یود که به قول معروف مسافران روی سقفش هم نشسته بودند!

در باز شد. عده ای پیاده شدند. اما انگار هیچ کس پیاده نشده بود. هر جوری شده پایم رو روی پله ی دوم اتوبوس گذاشتم و خودم را به زحمت بالا کشیدم و به قسمت میانه ی اتوبوس رساندم. دستم رو بالا بردم و میله رو گرفتم. اتوبوس راه افتاد و جمعیت روی یکدیگر سوار شدند و حرکت کردند. پس از مدتی ناگهان اتوبوس ترمز کرد و مردی که کنارم کیسه ی هلو در دست داشت، تعادلش به هم خورد و تمام هلو هایش به زمین ریخت.

یک نفر از قسمت عقبی مردان داد زد : «برای سلامتی آقا امام زمان صلوات!»

بیشتر جمعیت صلوات فرستادند. یک آقایی که کت و شلوار شیکی پوشیده بود و شکم خیلی بزرگی داشت گفت: «کدوم امام زمان؟! اگه امام زمانی وجود داشت باید تا الان دیگه می اومد. دیگه وضع از این بدتر هم میشه؟»

یکی دیگه بلافاصله گفت : «هر روز این چرند ها رو توی گوش آدم فرو می کنن. بابا باید خودتون اصلاح بشید!»

در همین لحظه اتوبوس ترمز کوچکی کرد و آرنج یکی از مسافران در دهان او فرو رفت و حرف او قطع شد.

پس از چند ثانیه سکوت، این بار راننده اتوبوس به مردی که نزدیک او ایستاده بود، گفت: «ما که نمی تونیم به امید روزی بشینیم که امام زمان بیاد کارها رو درست کنه؛ دیگه وضع از این بدتر هم میشه؟ الان تابستونه. ما باید توی سفر و خوش گذرونی باشیم؛ نه این که اینجا تا شب دود بخوریم تا چندرغاز گیرمون بیاد. الان، آقایون توی ویلای شمالشون دارن خوش میگذرونن ، ما هم که هیچ جا نمی تونیم بریم.» همهمه ای بین افراد در اتوبوس افتاد. هر کس برای خودش نظری می داد و حرفی می زد.

بوی بدی در اتوبوس می آمد؛ مخلوطی از عرق،پرده های اتوبوس، دود، هلو، ... به شدت از اتوبوس سوار شدن پشیمان بودم. به خودم قول دادم که دیگه سوار اتوبوس نشوم. تصمیم گرفتم ایستگاه بعدی پیاده شوم و باقی راه رو با تاکسی برم.

کم کم اتوبوس داشت به ایستگاه می رسید. به سختی خودم رو نزدیک در رسوندم که تا وقتی اتوبوس به ایستگاه رسید، راحت تر بتونم از اتوبوس پیاده شم. دست در جیبم بردم و 200 تومن درآوردم. پیش از اینکه اتوبوس به ایستگاه برسد، پول رو به راننده دادم. پس از چند ثانیه اتوبوس ترمز کرد. دوباره موجی میان جمعیت افتاد و همه روی هم سوار شدند. در باز شد. خواستم سریع پیاده شوم که نمی دانم پایم به چی برخورد کرد که با سر به پایین اتوبوس پرت شدم. به سختی بلند شدم و از شدت درد زانوهایم، خودم را به جدول کنار خیابان رساندم و نشستم و قدری استراحت کردم.

در نزدیکی من، راننده تاکسی داد می زد: ونک،ونک...

به سختی به سمت او رفتم و گفتم :

- آقا دربست می بری؟

- بیا بالا!...

در تاکسی شیشه عقب را پایین کشیدم. در راه باد داغ به سر و صورتم می خورد و به حرف هایی که در اتوبوس گفته می شد، فکر می کردم. آنقدر زندگی سخت و عذاب و آور شده که فشار حتی به اعتقادات مردم هم وارد شده. بی چاره مردم...

دست در جیب عقب بردم تا کیف پولم را بیرون بیارم و پول تاکسی را آماده کنم.

اما... چرا پایین جیب پاره است؟

نیست!...





با تشکر از ویژه از آقای محمدحسین شکرگزار

 

Smileyنظر یادتون نرهSmiley



تاریخ : سه شنبه 11 مهر 1391 | 01:58 ب.ظ | نویسنده : مهدی جوشقانی | نظرات

  • دانلود
  • بک لینک
  • راه بلاگ
  • ستاره های نوجوان