تبلیغات
خیابان عشق - شیرینک

Smileyسلام بر دوستان عزیز... این داستان رو خیلی فانتزی و بامزه نوشتم. البته این رو هم بگم داستان هم توسط داوران استانی برگزیده شد. بخونید و لذت ببرید.

 

شیرینک از هوای سرد یخچال خسته شده بود. هی به مادرش می گفت:« کاش ما بیرون یخچال بودیم! حوصله ام سررفت!» مادرش گفت :« اینجا امن تر است.« اما انگار شیرینک حرف توی گوشش نمی رفت! او گوشه ی یخچال غمگین نشسته بود که ناگهان در یخچال باز شد. پسری به دنبال خوراکی می گشت. مادر گفت: شیرینک! بدو یه جا قایم شو تا نبینتت!. اما شیرینک لجبازی کرد و جلوی پسرک رفت. پسرک اورا برداشت و به سمت دهانش برد. دهانش بوی پلاستیک سوخته می داد!. ناگهان پسرک عطسه کرد. شیرینک به زیر کابینت پرت شد. آن جا دوسوسک را دید که با یک دیگر صحبت می کردند. به سوسک ها سلام کرد و گفت:« آقای سوسک. من درخواستی از شما دارم. می تونید بهم کمک کنید؟»

-بله عزیزم!

- من فقط یه جا برای خواب می خواهم؛ فقط شب ها می آیم و می خوابم و روزها به دنبال کارم میروم .

 یکی از سوسک ها نیشخندی زد و گفت: باشه دوست خوشمزه!. شیرینک که به نیت سوسک ها پی برد، تصمیم به رفتن گرفت که ناگهان آن سوسک سوتی زد و سوسک های دیگر آمدند و شیرینک را محاصره کردند تا اورا بخورند. که ناگهان مادر شیرینک با آقای حشره کش آمد. آقای حشره کش کلاهش را برداشت و یک فوت بزرگ کرد. سوسک ها هر کدام به گوشه ای افتادند. شیرینک به سمت مادرش دوید. مادر گفت:« دیدی بهت گفتم یخچال امن تر است؟ اگر آقای حشره کش نبود معلوم نبود چه بلایی به سرت می آمد. مادر و شیرینک از آقای حشره کش تشکر کردند و به سمت یخچال راه افتادند.

 

 

Smileyنظر یادتون نره!Smiley






تاریخ : دوشنبه 13 شهریور 1391 | 01:42 ب.ظ | نویسنده : مهدی جوشقانی | نظرات

  • دانلود
  • بک لینک
  • راه بلاگ
  • ستاره های نوجوان