تبلیغات
خیابان عشق - خیابان عشق

سلام دوستان...Smiley

این داستان ، یکی از زیبا ترین داستانهایی هست که نوشتم. این داستان توسط داوران کشوری برگزیده اعلام شده. امیدوارم لذت ببرید...


 

شب سرد سختی بود. دانه های برف مانند مروارید می بارید. سرما خورده بود. در واقع فرزندانش هم مثل او سرما خورده بودند. پول درمان فرزندانش را نداشت و صاحبخانه شان به دلیل نپرداختن اجاره ی خانه از خانه ی خودش بیرون کرده بود. آن ها به ناچار به خانه ای در نزدیکی کارخانه ای پناه برده بودند.

با این که بی حال بود. خودش را به سختی به میدان شهر رسانده بود تا به امید اینکه کسی بیاید و او را برای کار ببرد تا بلکه با دستمزد حاصل از کار ، هزینه ی درمان فرزندانش را جور کند.

منتظر بود. او دیگر چاره ای جز این نداشت و حاضر بود برای فرزندانش هر کاری بکند. سکوت تقریبا مطلقی بود. هر از گاهی اتومبیلی از آنجا عبور می کرد و خیابان تقریبا خلوت بود.

روز هایی را به یاد آورد…

روز هایی که جسد پدرش را بر اثر مخدر در جوی خیابان پیدا کرده بود.

روز هایی که مادر و همسرش را بر اثر تصادف از دست داده بود.

سرما  هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد و بارش برف بیداد می کرد. دیگر تحملش سر آمده بود. صورتش از شدت سرما سرخ شده بود. کت کهنه و پاره اش را محکم به خود پیچید. او باید تحمل می کرد فرزندانش چشم به راه او بودند. بارش برف آن قدر زیاد بود که فاصله ی ده متری اش را به سختی می توانست ببیند که ناگاه اتومبیلی مقابل او ایستاد. امید در چشمانش دوید. به سختی بلند شد و سعی کرد از شیشه ی بخار گرفته ی اتومبیل داخل آن را نگاه کند. راننده شیشه را پایین کشید. مرد کارگر با صحنه ی شگفت آوری روبرو شد.

- مادر !!! مگر شما....

- سوار شو تا به خانه باز گردیم.

- فرزندانم را چه کنم؟ آن ها چشم براه من هستند... تازه ما که خانه ای نداریم!

- به خانه ی من بیا! خانه ی من دیگر خراب نمی شود و کسی نمی تواند ما را از آن جا بیرون کند. امروز به خانه ی من که بهشت است ، خواهی آمد.

فردا صبح کارگرانی که برای کار به میدان شهر آمده بودند جسد یخ زده ی مردی را پیدا کردند که کت کهنه و پاره ای بر تن دارد و به خیابان خیره شده است.




تاریخ : دوشنبه 13 شهریور 1391 | 02:15 ب.ظ | نویسنده : مهدی جوشقانی | نظرات

  • دانلود
  • بک لینک
  • راه بلاگ
  • ستاره های نوجوان